تبليغاتX
مهاجر

رقص شبنم


چو رويا بود آن صحنه
طلوع آفتاب آرزوهاي خيالي
فراسوي تمناي بهاري
و بر پهناي آرامش
تو بودي غمزه هاي ناز چشمانت
و منهم مات تصوير تو بودم

چه زيبا بود آن لحظه
و رقص شبنمي بر گونه ي سرد
 نگاهي در حصار هاله ي دل
ز اوج  قله هاي ماه منظر
محبت را به ساحل موج مي زد
و منهم بند گيسوي تو بودم

چه مينا بود آن پهنه
چراغ كلبه دل پر شررتر
غروبي سرخ دامنگير دريا
فراق لاله رويان غزلخوان

سرود عشق و هجران هم نوا بود

و منهم غرق سوداي تو بودم
.................................

 

+ نوشته شده توسط رضا منصرف در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 23:17 |

امشب نوای ساز تو دیوانه ام کرد               همساز و محرم با غم فرزانه ام کرد

زلف پریشان خاطری با دلربایی                  با غمزه چشمان تر ، مستانه ام کرد

با یک کرشمه ، باده لعل مذابین                 ساقی سراسر مست ، بر پیمانه ام کرد

از نرگس جادو ای اش ، اشکی فشرده        با عشق هستی راهی میخانه ام کرد

عمری به درد عاشقی ، رندی ، زهدی        در خلوت دل از حرم بیگانه ام کرد

در آستان گوهر عشق نهانی                   با درد های بیشمار همخانه ام کرد

با عطر آکنده زرخسار وجودش                  آخر که آتش هدیه جانانه ام کرد

+ نوشته شده توسط رضا منصرف در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 23:18 |
من در این کلبه خاک آلوده

پشت یک پنجره از جنس سکوت

سینه چاک بر غزل آزادی

شبح شوم رجز می بینم

....................

فکر و اندیشه کمی تب دارد

آتش زهد وریا در جدلی سرد و خموش

افق هجرت ایمان ، خونرنگ

عابد ، عالم و جاهل یکسر

در پی راز بقا

و به تاریکی امواج بلا

همگی عاریه بر خلق خدا می بینم

........................

و کمی دورتر از آبادی

پند و اندر ، بسی ارزان است

جامه حق پاره!

دلها بی چاره !

و چنان خان تملق همه جا گسترده

آیینه ی حق نما ، کدر می بینم

........................

 

+ نوشته شده توسط رضا منصرف در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 0:39 |
دلم از قهر زمان غمگین است 

و در این دهکده تاریکی

غم غربت سنگین

سینه ها تنگ

                   بسی رنگین است ........

             ***

چشم بیدار زمان خواب آلود

برق فتنه همه جا می رقصد

توده ابر به هم پیچیده

بوف ها منتظرند

             و شب آبستن یک حادثه است ......

            ***

دفتر عشق غبار آلوده

عیش بی رحم جهالت ، پر فیض !

محتسب در ره کام و نعمت

مکتب عقل و خرد بی تدبیر

                  بازی ما همه اش نیرنگ است ......

+ نوشته شده توسط رضا منصرف در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 23:55 |

بیا دلم به گريه ها تو را بهانه كرده است         سرود رفتن تو را به لب ترانه كرده است

چنان نشسته بر دلم محبت نگاه تو         كه قطره های اشك را در آن روانه كرده است

كرم نما و بر دل فسرده ام ، نظر بكن       كه بی تو آتش درون ، به سر زبانه كرده است

بيا فروغ ماه تو ، به جان من رمق دهد     كه از جنون عشق تو ، به غم كرانه كرده است

به روزگار نغمه ها ، به وصل بوی زلف تو         دو ديده و كمان تو ، مرا نشانه كرده است

مرا ببر به لحظه های آرزوی وصلمان       و گرنه شدت از جنون ، گذر به خانه كرده است

عزيز دلربای من ، از اين سفر حذر نما       كه عشق ناتمام ما ، كنون جوانه كرده است

بيا از اين قضا گذر (رضا) به خود نظر فكن     بدان كه مقصدی دگر ، به ما زمانه كرده است

+ نوشته شده توسط رضا منصرف در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:59 |

نيمه شب گم شد دلم در حسرت رويای يار

تا ببينم لحظه ای آن چهره زيبای يار

كاش درد سوز هجران هم كمی فرصت دهد

تا ميسر گردد امشب ، رويت سيمای يار

محو ديدار رخ آن نازنين گشتيم ما

ماه نو آمد برون ، بر قامت زيبای يار

با سرودی جاودانه ، شد غزلخوان نی همی

تا بسوزاند دل سرگشته مينای يار

قطره اشكی تا زچشمانم به مهر او چكيد

  رقص رقصان اوفتاد و محو شد در پای يار

+ نوشته شده توسط رضا منصرف در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:56 |
بهار فصل جوانه زدن و شكوفايي طبيعت است كه همه ساله تكرار مي گردد.
اين دوره خزان و شكوفايي ، همواره پيامها و درسهايي را براي ما انسانها كه خليفه خدا در روي زمين هستيم ، ارايه مي دهد انساني كه اشرف مخلوقات است و همواره مسير زندگي را در دو سطح اوج و قعر طي مي كند .
اين موجود تا جايي پيش مي رود كه ملائكه و فرشتگان بر مقام آن غبطه مي خورند و يا تا جايي سقوط مي كنند كه به مقامي پايي تر از چهارپايان مي رسند . اگر ما بخواهيم اين مسير پر استرس زندگاني كه ايام آن مثل ابرها درگذر هستند ،با گامهاي رشد و اعتلا را طي نماييم ، حتما بايد مراقب اقوال و اعمال خويش بوده و نگرشي جامع داشته باشيم . خوب ببينيم ، فكر كنيم ، تجزيه و تحليل كنيم تا با كشف ارتباط منطقي ، به سلامت از آن گذر كنيم ، در غير اينصورت گذر هر بهار ، حصاري ديگربر محيطمان است كه كمرمان را مي فشارد و گام به گام به پيايان مسير نزديكتر مي كند
ما مي توانيم به بهانه هر بهاري ، شاخ و برگ هاي پوسيده را از تن خويش جدا و شرايط رويش جوانه هاي جديد را مهيا سازيم و با نابودي علف هاي هرز كه در هر بستري شرايط رشد دارند ، با استنشاق آب و هواي تازه ، شرايط رشد هماهنگ را مهيا سازيم و نافع وجود خويش و ديگران باشيم .
خدايا وسوسه هاي شيطاني را در اشكال مختلف بر ما مسلط نگردان و توفيق شناخت و عمل را از ما دريغ مدار .  آمين
+ نوشته شده توسط رضا منصرف در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:30 |
چه سخت اين زمان ، بيدار بودن !

حيات پاك را معمار بودن !

شجاعان را سكوتی رخوت انگيز!

قلم ها را ركودی ذلت انگيز !

حقيقت زير تن ها خاك و خروار

صداقت زخم دارد زير آوار

سعايت شادمان ، مست و خرامان

صفا را می فشارد پس فراوان

دل از نامهربانی ها غمين است

كه از خصم از بهر صيدی در كمين است

چه سهل است اين زمان ، بيمار بودن !

ستم را ديدن و بی عار بودن !

+ نوشته شده توسط رضا منصرف در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:28 |

دل از نامهربانی ها اسير زخم نيرنگ است

سرای مهر دلداری ، همی ويرانه و جنگ است

نسيم صبح بيداری ، غزلخوان در رثای او

مه زيبای مينايی ، بسی در هاله ای تنگ است

فغان بليل از هجران ، به اوج قله حسرت

گلستان شقايق هم ، به گريه سرد و بی رنگ است

شكوه عشق پنهان در تمنای وصال او

سرودی سوز تنها در نوای ناله سنگ است

+ نوشته شده توسط رضا منصرف در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:27 |